سال پنجم ابتدایی بودیم یه روز مدیر اومد تو کلاس گفت بچه‌ها فردا یه دوست جدید براتون میاد.
بعضی از بچه‌های کلاس افتادن به جون هم که این فرد جدید که میاد باید بشینه کنار من و دوست من بشه.
به نظرم همه‌ی بحث‌های بچه‌ها سر اون دوست جدید به خاطر رازآلود بودنش بود. اینکه نمی‌دونی کیه؟ اینکه تا مدت‌ها کلی داستان داره که برات تعریف کنه. اینکه شاید خوشگل و زرنگ و. باشه و اگر تو اولین نفری باشی که باهاش دوست شی، داشتن همه این‌ها  برای تو اتفاق می‌فته.
فردای اون روز من که تا اون لحظه اصلا یادم نبود مدیر دیروز چی گفته، شبنم که خونه‌شون سر خیابون مدرسه بود رو دیدم که زودتر از همه وایستاده بود سر صف و پاهاش رو باز کرده بود و کیفش رو گذاشته بود زمین تا برای دوست جدیدش جا بگیره.
دو سه روز گذشت و به دلیل درگیری و شلوغ‌کاریای شبنم با بقیه بچه‌ها و شاید مطابق میل نبودن سارایی که شبنم دیده با اون دوست جدیدی که تو ذهنش پرورونده بود و شاید دلیل‌های دیگه. خانم جای سارا رو با بغل دستی من عوض کرد.
زنگ که خورد سارا بهم گفت مسیر خونه‌‌هامون یکیه. بیا با هم بریم!؟
و همین قدر بگم که از اون روز شروع شد و آخرین گفت‌وگویی که تا الان باهاش داشتم برای چند روز پیشه.
همه این‌ها رو گفتم تا یه چیز بگم من و سارا درسته که با هم دوست بودیم ولی تو خودمون نبودیم و اجازه می‌دادیم دیگران بیان کنارمون بشینن. حتی از لحظه‌ای که زنگ می‌خورد ما دستامونو می‌نداختیم دور گردن هم و با حرکت منظم پاهامون که دیگه مختص خودمون شده بود به تک‌تک جمع‌های دو تا چند نفره‌ی داخل حیاط سر می‌زدیم. بعدها به سه نفر تبدیل شدیم و نسیم هم شد عضو جدیدمون.

 یکی از شیرین‌ترین و باشکوه‌ترین چیزایی که من تجربه کردم این بود که من و سارا وسط حیاط مدرسه شروع می‌کردیم دست هم دیگه رو گرفتن و چرخیدن. می‌چرخیدیم و می‌چرخیدیم؛ بعد می‌شدیم سه نفر، بعد چهار نفر، بعد تک‌تک اون دایره‌گردالی‌هایی که کف حیاط نشسته بودن بلند می‌شدن و به حلقه‌ای که ما درست کرده بودیم می‌پیوستن. چه لحظه‌ای لذت بخش‌تر از این که می‌دیدی حلقه‌ داره بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه؟
یادمه اولین بار وقتی ناظم‌مون این صحنه رو دید. سوت نزد به‌ جاش رفت دوربینشو آورد. چندتا از دبیرا با خوشحالی اومدن نگاهمون کردن و حتی دو سه‌تاشون اومدن بازی.
ما هم باز بشیم، بسته بشیم» ، آی تخم‌مرغ گندیده»، اُمبل اُمبله» رو بازی کردیم. سیصد و خرده‌ای نفر، همه با هم دست می‌زدیم و می‌خوندیم:
 اُمبُل امبله، امبل
 رفتم باغ شاه _ امبل
دیدم زن شاه _امبل
آفتابه به دست_ امبل
زد سرمو شکست_امبل
ارباب خوابیده_امبل
دختر نمی‌ده_امبل
دخترش کجه_امبل
مال کرجه_امبل
دامن می‌دوزه چین‌دار و چین‌دار
پولک‌دار پولک‌دار
دستمال آبی وردار
پر از گلابی وردار
.
اون روز همه کیف کردن. همه دیر رفتیم سر کلاس. نه نمره انضباط کسی کم شد، نه اعصاب معلم خراب.





 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

Comparative Education نمایندگی رسمی فروش خدمات تعمیر کولر گازی اسپلیت در شیراز - عظیمی حفاظ ایران علم ورزش تری اسرا 22 Agora من و کودک من بیشتر بدانید